محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
456
خلد برين ( فارسى )
پرسيد كه اين نوسفر جهان بيم و اميد كيست ؟ آن شخص در جواب نام آن كس را برد كه در شروان در وقتى چنان نوالهء ترياك به وى رسانيده باعث احياى خدمتش گرديده بود . بعد از تحقيق نام و نشان از اولياى ميت چگونگى كوفت و مدت بيمارى و سبب ارتحال وى را سؤال كرده جزم نمود كه آن مرده زنده و به درد سكته گرفتار است و چون ديد كه دوستان ، او را بخواه و ناخواه زنده در گور خواهند گذاشت به تشييع جنازهء وى قدمى چند برداشته در مغسل به فصد وى پرداخت و يار قديم خود را كه منت حيات بر وى داشت زندگانى جديد بخشيده آن بيچاره را كه به حكم خطاى اطباى آنجا به زندان قبر مىبردند از آن وحشتآباد آزاد ساخت . حكيم ابو الفتح تبريزى : در عهد خود بالانشين بزم احترام و عزيزى و در تشخيص مرض و بواعث آن نايب مناب حرارت غريزى بود . ساكنان آن خطهء دلپذير بنا بر حقارت جثه ، خدمتش را « حكيم كوچك » نام نهاده در اعتقاد به حذاقت و مرض شناسى وى داد مبالغه مىدادند و به زعم ايشان اگر بيمارى را در اثناى مداواى وى نكسى روى مىنمود حكيم مزبور به ملاحظهء نبض مريض حكم مىفرمود كه سبب نكس وى اكل و شرب فلان مأكول و فلان مشروب است . و تبريزيان در ثبوت اين دعوى خود را محتاج به بينه و برهان نمى - دانستند و مىگفتند كه حكيم در اين شيوه دعوى اعجاز عيسوى مىتواند كرد . و مناسب سياق اين كلام در اين مقام نقلى از طبيب - زادهء صاحب شعور كه پدرش به دستور حكيم مذكور از ديدن نبض حكم بر ناپرهيزى مريض مىكرد به خاطر خطور نمود و چون خالى از غرايتى نبود صورت واقعه را بر صحيفهء بيان چهره گشود . حكايت در ميان بزم آرايان انجمن صحبت مشهور و بر السنه و افواه خوش طبعان محافل الفت مذكور است كه يكى از اطباى حذاقت پيشهء جالينوس انديشه را كه در اين فن پيش خيز حكيم تبريز مى - شايست گرامى خلفى بود كه در معركهء كشتى حذاقت به دمزدنى پهلوانى را در خاك و به نفس كشيدنى خلقى را هلاك مىكرد . و